تبليغاتX
شبهای تنهایی - او...
صفایی بود دیشب با خیالت خلوت ما را××× ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردم

او ز من رنجیده است

 آن دو چشم ریز بین نکته گیر

در من آخر نکته ای بد دیده است

من چه میدانم که او

با چه مقیاسی مرا سنجیده است

من همان هستم که بودم شاید او

چون مرا دیوانه ی خود دیده است

 بی وفایی می کند تا بلکه من

دور از دیدار او غافل شوم

 او نمی داند من دوست می دارم جنون عشق را

من نمی خواهم که حتی لحظه ای

لحظه ای از یاد او غافل شوم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 11:26 بعد از ظهر  توسط هدی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام.
اول از همه ورودت رو به وبلاگم خوش آمد میگم.بعد هم تشکر میکنم که سفیدبرفی رو انتخاب کردی.سفید برفی دیماه 85 دنیا اومده.یعنی دقیقاً 20 سال و سه ماه و 18 روز از هدا کوچیکتره
اگه جسارت به اهل قلم نباشه گهگاهی واسه دل هدا مینویسم.
خوشحالم میکنی اگه نظر بدی و راهنماییم کنی.
شاد باشی.

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
پیوندها
هک
مردن برای گفتن
مجنونٍ تنها
مهربونی
هر انساني لبخندي از خداست
آسمان آبی
گل برگی از عشق
شاد باش ,شادی آور ,شاد کن
با عشق زمان فراموش مي شود و با زمان عشق
سیاوش قمیشی
یه مشت حرفهای نگفته
سر چشمه محبت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM