![]() |
![]() |
|
| صفایی بود دیشب با خیالت خلوت ما را××× ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردم |
|
سلام. دوستای گلم دیگه چیزی به تموم شدن سال نمونده.ثانیه ها هم دارن از هم سبقت میگیرن ؛ خیلی سریعتر از گذشته. سال خوبی برای من نبود اما از صمیم قلب آرزو میکنم سر شار از قشنگی برای تک تکتون بوده باشه. باید از همتون بخاطر تمام محبت هایی که بهم داشتین تشکر کنم اما نمی دونم چطوری!!!آخه فکر میکنم واژه ها هم برای سپاس کم میارن. بخاطر نظرای قشنگتون برای راهنمایی هایی که بهم کردین بخاطر انرژی هایی که بهم دادین ... وای دیدین گفتم واژه ها کم میارن؟ خلاصه دوستون دارم.براتو آرزوی سلامتی و خوشبختی دارم. هفت سین امسالتون: سلامتی .سرور .سر بلندی.سر خوشی.سادگی.سعادت وسرسبزی با آرزوي 12 ماه شادي ..52هفته خنده....365روز سلامتي.....8760 ساعت عشق...525600 دقيقه موفقيت....3153000 ثانيه دوستي برای شما عزیزان یکم زیادی سرتون رو درد آوردم .آره؟بازم به لطف خودتون ببخشید.می ریم سر خونه تکونی و جمع آوری سال 85.
امشب ای آینه ام از تو سخن می گویم امشب ای رفته ز دل از تو سخن می گویم دیگر اکنون نیستی با ما چرا؟ بی هدف دنبال تو با تو سخن می گویم در گذشته گریه ها کردم ولی حال با امید، من از تو سخن می گویم رفته ای تا به ابد لیکن من با دل سوخته نیز از تو سخن می گویم
نوشتن فقط بهانه ای است که با تو باشم اگر چه این واژه های نخ نما قابل تو را ندارند... همتون رو به خدا می سپارم .پیشاپیش سال نو مبارک
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 7:31 بعد از ظهر توسط هدی |
|
|
خدا رو شکر می کنم که باز تو در کنارمی
واسه دردای دلم تحملی ٬شهامتی دیگه از دنیا نمی خوام هیچ چیزی غیر خودت دیگه از خدا نمی خوام هیچی جر سلامتت من و تو به همه ثابت می کنیم دوست داشتنو عهد و پیمونا رو محکم می کنیم ٬صداقتو آره باز خنده هامون تا اوج آسمون میره غصه ها پر می کشه غمامون از دلا میره کاشکی اینبار هیچکسی خبر نشه چشمای حسودشون مایه ی درد سر نشه امّا نه عیب نداره بذار همشون بدونن اگرم بازم می خوان پش سرمون چیز بخونن خوب دیگه حرفی ندارم گل من فقط بدون توی این دنیای پر رنگ و ریا ساده بمون |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 5:16 بعد از ظهر توسط هدی |
|
|
شب شده بود،اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تیشرت های تنگ به تن می کند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات،جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون آنها را گلت کرده است. دیروز که حسنک با کبری چت می کرد ، کبری گفت که تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند.چون او با پترس می چتید.پترس همیشه پای کامپوتر خود نشسته و همیشه آنلاین است.روزی پترس دید که سد سوراخ شده.اما انگشتش بر اثر چت کردن زیاد درد می کرد.او نمی دانست سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند و ازاین رو در حال چت کردن غرق شد. کبری برای مراسم تدفین او تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود،اما کوه روی ریل ریزش کرده بود.ریز علی دید کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت.ریز علی سردشبود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد.ریز علی چراغ قوه داشت اما حوصله ی درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد.کبری ومسافران قطار مردند.اما ریز علی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود.الان چند سالی است کوکب خانم همسر ریز علی مهمان نا خوانده ندارد.او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان های خود را سیر کند.او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد.او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت؛اما او از چوپان دروغگو گله ندارد.چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد.به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 12:7 بعد از ظهر توسط هدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام.
اول از همه ورودت رو به وبلاگم خوش آمد میگم.بعد هم تشکر میکنم که سفیدبرفی رو انتخاب کردی.سفید برفی دیماه 85 دنیا اومده.یعنی دقیقاً 20 سال و سه ماه و 18 روز از هدا کوچیکتره اگه جسارت به اهل قلم نباشه گهگاهی واسه دل هدا مینویسم. خوشحالم میکنی اگه نظر بدی و راهنماییم کنی. شاد باشی. |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
|
RSS
|