![]() |
![]() |
|
| صفایی بود دیشب با خیالت خلوت ما را××× ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردم |
|
سلام عزیزان.سلام دوستای گلم.
اومدم برای آخرین بار توی شب های تنهاییم بنویسم. آره برای آخرین بار اصلا تعجب نکن.چی؟آره بابا حالم خوبه.خیالت راحت می دونم دارم چی کار میکنم. قول می دم دیگه هیچ وقت ازم اشتباه نبینین. حالا می خوام از همتون تشکر کنم مصطفی جان وقتی آموزشیت تموم بشه هدا رو فقط از طریق میل می تونی پیدا کنی.ممنونم که اولین نفر اومدی برام نظر دادی. میثم جونم داداش گلم دوستت دارم دوستت دارم و دوستت دارم. خوشبختیت برام خیلی مهمه اینو یادت باشه.تو باید خوشبخت باشی داداشی باید.برام دعا کن.همیشه. لیلی جونم تو چطوری؟مامانتون از مکه اومده قبول باشه.یادت باشه خیلی بد اخلاقی. تنها ترینم بابت حضور همیشگیت سپاس.خیلی کمکم کردی. برات آرزوی خوشبختی دارم. هیچکس جونم یادته یه شب بهت گفتم نباید بلاگ نویسی رو کنار بذاری؟حالا خودم هم دیگه توی شبهای تنهاییم نمی نویسم.هر جا هستی شاد باشی. آزاده جونم خیلی دوستت دارم.به کمکت احتیاج دارم تنهام نذار آقا مجید بد اخلاق این چند وقته خیلی اذیتم کردی.یادت باشه عمر دست خداست شاید اینقدر کفاف نده که حتی بخوام نظرای بلاگم رو بخونم.هیچ وقت امیدت رو از دست نده.همیشه توکل کن. علیرضا جان پسر گل نمی دونم از کجا متوجه شدی دارم بلاگم و تعطیل می کنم.ممنونم که تا الان تنهام نذاشتی ولی وقتشه که دیگه با تو هم خداحافظی کنم.خوش باشی و موفق اینو از صمیم قلب گفتم. بهنام جان واقعا سپاس واسه همیشه بودنت ِ واسه بهاری بودنت ِ واسه همه چیز ممنونم. ادمه بده دوست بهاری.شاد باشی. فائزه خانم و دوستای گل.با شما چند نفر بی معرفتمودوستتون دارم.ایشالا امسال همتون دانشگاه قبول بشین.دلم براتون تنگ می شه. هادی جان خیلی وقته نیستی.ازت می خوام همه ی تلاشت رو برای خوشبختی صدف بکنی.مواظبش باش عزیز.به خدا میسپارمتون. محمد جان آقای دهدار ممنونم ازت.همیشه تو خاطرم می مونی.اومدی ایران سوقاتیای من فراموش نشه.... مهدی جان آقای جعفری من نیام که یادت نمی مونه یه سر بزنی.شوخی کردم.شعرات خیلی قشنگ بود.هر جا هستی خوش باشی. قاب شیشه ای بازم بگو هدا بی معرفته.کجایی آقا برات آرزوی ......هر چی که دوست داری. وای وای بچه محل قدیمی دوست گلم آقا گنجیشکه پیشی خانم میو میکنه نترسی ها!!!!!!!!!! لبت با دلت خندون. سلینا جونم مرسی که می اومدی پیشم.کلبه ی قشنگی ساخته بودی.سبز باشی. بهار خانم حضورتون رو دیگه احساس نمی کنم.بابت همه ی راهنمایی ها ممنونم. محمد جان تنهای عاشق هدا هیچ وقت قهر نمی کنه.خوب درس بخون شیطونی هم نکن. سعید جان پیرمرد پاییزی این همه معرفتو از کجا آوردی؟خوش باشی. سوده جونم دلم برات تنگ شده .سعی کن دیگه از غم ننویسی بابا دنیا شادی هم داره چشناتو باز کن. کیان جان تشکر بابت همه چیز مخصوصا آرامشت. هدا خانم یادت باشه لینکت کرده بودم.همیشه از خوندن نوشته هات لذت بردم. پدرام جان بهتری؟چه می کنی با دست و پای شکسته؟ایشالا زود تر خوب شی. میلاد جون مریم گلم خیلی دوستتون دارم.خیلی....مواظب خودتون باشین هومن جان ما هچنان طرهفدار سیاوش میمونیم.فقط یادت باشه کد آهنگ دوزخی شو بهم ندادیااااا. داداشی شهریار جان آخرین باره می نویسم اینو به همه بگو یادت نره.اینو بدون همیشه همون کله شق برام می مونی.یادت باشه فقط تو.اینقدر هم شیرین جونو اذیت نکنین با جفتتونم. ماهک جونم سلام عزیز دوستت دارم .فقط قول بده منو نکشی!!!!!تو رو خدا دیگه از غم ننویس ازت خواهش میکنم.سلام. بچه ها با همتونم ثانه هاتون پرتغالی دوستتون دارم مواظب خودتون باشین.ممنونم که همراهم بودین.کسایی هم که اسمشون یادم نبود منو ببخشین.یه کم حالم خوب نیست. اما تو با تو ام شب های تنهایی عمرت به پایان رسیده.باید ازت خداحافطی کنم.دوستت دارم می بوسمت و برای همیشه باهات خداحافظی میکنم. اگر تنها ترین تنهایان شوم باز هم خدا هست او جایگزین تمام نداشتن هاست اینم یه متن قشنگ: امروز به سراشیبی تند غفلت می نگرم. به فصل هایی که رفتند و دیگر نیامدند. به فصل هایی که رفتند و من به پای تو این فصل ها را از دست دادم. با ماهک سلام!!!با شما به خدا سپردمتون خداحافظ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 4:16 بعد از ظهر توسط هدی |
|
|
بی تو اینجا یلدایی خاموش بر ثانیه هایم حکم می کند و قلبم در سکوت
شب های تنهاییش همربانی میکند ، بی تو اینجا ناقوس ها از حرکت باز مانده اند بی تو اینجا منم و من وتنهایی من ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:7 قبل از ظهر توسط هدی |
|
|
زمانیکه دست زندگی سنگین و شب بی ترانه است، هنگام عشق و اعتماد است. و دست زندگی چه سبک می شود و شب چه پر ترانه آنگاه که به هم عشق می ورزیم و اعتماد داریم. روز قشنگ تولدت مبارک....
خداوند در چنین روزی تو را به زمین بخشید و گل وجودت را به من هدیه داد.پس هرگز روز شروعت را فراموش نخواهم کرد چرا که شروعت شروع زندگی من نیز هست.
می خوام امروز برای جشن تولدت تموم دنیا رو هدیه کنم می خوام پروانه ها رو به مهمونی دعوت کنم اما چیزی هست عزیزم که شاید نخوام بدونی شایدم گفتم که امشب می خوام اینجا تو بمونی من برات بخونم از عشق ، تو نگی نا مهربونی سرت رو به روی شونم، بذازی با مهربونی بازم از خدا می خوام که خوش باشی هر جا هستی عزیزم امشبو کاشکی نمونی یه حرف کوچولو: از کسی که دوستش داری ساده دست نکش ؛ شاید هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی. و از کسی که تو رو دوست داره بی تفاوت نگذر؛ چون ممکنه کسی مثل اون تو رو دوست نداشته باشه.
اینم آخریش: نوشتن فقط بهانه است که با تو باشم اگرچه این واژه های نخ نما قابل تو را ندارند... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 7:44 بعد از ظهر توسط هدی |
|
|
او ز من رنجیده است آن دو چشم ریز بین نکته گیر در من آخر نکته ای بد دیده است من چه میدانم که او با چه مقیاسی مرا سنجیده است من همان هستم که بودم شاید او چون مرا دیوانه ی خود دیده است بی وفایی می کند تا بلکه من دور از دیدار او غافل شوم او نمی داند من دوست می دارم جنون عشق را من نمی خواهم که حتی لحظه ای لحظه ای از یاد او غافل شوم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 11:26 بعد از ظهر توسط هدی |
|
|
سلام. دوستای گلم دیگه چیزی به تموم شدن سال نمونده.ثانیه ها هم دارن از هم سبقت میگیرن ؛ خیلی سریعتر از گذشته. سال خوبی برای من نبود اما از صمیم قلب آرزو میکنم سر شار از قشنگی برای تک تکتون بوده باشه. باید از همتون بخاطر تمام محبت هایی که بهم داشتین تشکر کنم اما نمی دونم چطوری!!!آخه فکر میکنم واژه ها هم برای سپاس کم میارن. بخاطر نظرای قشنگتون برای راهنمایی هایی که بهم کردین بخاطر انرژی هایی که بهم دادین ... وای دیدین گفتم واژه ها کم میارن؟ خلاصه دوستون دارم.براتو آرزوی سلامتی و خوشبختی دارم. هفت سین امسالتون: سلامتی .سرور .سر بلندی.سر خوشی.سادگی.سعادت وسرسبزی با آرزوي 12 ماه شادي ..52هفته خنده....365روز سلامتي.....8760 ساعت عشق...525600 دقيقه موفقيت....3153000 ثانيه دوستي برای شما عزیزان یکم زیادی سرتون رو درد آوردم .آره؟بازم به لطف خودتون ببخشید.می ریم سر خونه تکونی و جمع آوری سال 85.
امشب ای آینه ام از تو سخن می گویم امشب ای رفته ز دل از تو سخن می گویم دیگر اکنون نیستی با ما چرا؟ بی هدف دنبال تو با تو سخن می گویم در گذشته گریه ها کردم ولی حال با امید، من از تو سخن می گویم رفته ای تا به ابد لیکن من با دل سوخته نیز از تو سخن می گویم
نوشتن فقط بهانه ای است که با تو باشم اگر چه این واژه های نخ نما قابل تو را ندارند... همتون رو به خدا می سپارم .پیشاپیش سال نو مبارک
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 7:31 بعد از ظهر توسط هدی |
|
|
خدا رو شکر می کنم که باز تو در کنارمی
واسه دردای دلم تحملی ٬شهامتی دیگه از دنیا نمی خوام هیچ چیزی غیر خودت دیگه از خدا نمی خوام هیچی جر سلامتت من و تو به همه ثابت می کنیم دوست داشتنو عهد و پیمونا رو محکم می کنیم ٬صداقتو آره باز خنده هامون تا اوج آسمون میره غصه ها پر می کشه غمامون از دلا میره کاشکی اینبار هیچکسی خبر نشه چشمای حسودشون مایه ی درد سر نشه امّا نه عیب نداره بذار همشون بدونن اگرم بازم می خوان پش سرمون چیز بخونن خوب دیگه حرفی ندارم گل من فقط بدون توی این دنیای پر رنگ و ریا ساده بمون |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 5:16 بعد از ظهر توسط هدی |
|
|
شب شده بود،اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تیشرت های تنگ به تن می کند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات،جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون آنها را گلت کرده است. دیروز که حسنک با کبری چت می کرد ، کبری گفت که تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند.چون او با پترس می چتید.پترس همیشه پای کامپوتر خود نشسته و همیشه آنلاین است.روزی پترس دید که سد سوراخ شده.اما انگشتش بر اثر چت کردن زیاد درد می کرد.او نمی دانست سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند و ازاین رو در حال چت کردن غرق شد. کبری برای مراسم تدفین او تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود،اما کوه روی ریل ریزش کرده بود.ریز علی دید کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت.ریز علی سردشبود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد.ریز علی چراغ قوه داشت اما حوصله ی درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد.کبری ومسافران قطار مردند.اما ریز علی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود.الان چند سالی است کوکب خانم همسر ریز علی مهمان نا خوانده ندارد.او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان های خود را سیر کند.او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد.او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت؛اما او از چوپان دروغگو گله ندارد.چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد.به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 12:7 بعد از ظهر توسط هدی |
|
|
از هر بچه مدرسه ای که در مورد والنتاین سوال کنی می داند که "در قرن سوم میلادی که مطابق می شود با اوایل امپراطوری ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم.کلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراطوری روم قدغن می کند.کلودیوس به قدری بی رحم وفرمانش به اندازه ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت.اما کشیشی به نام والنتیوس(والنتاین)،مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می کرد.کلودیوس دوم از این جریان خبردار می شود و دستور می دهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می شود .سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق،با قلبی عاشق اعدام می شود.....بنابراین او را به عنوان فدایی وشهید راه عشق می دانند و از آن زمان نهاد و سمبلی می شود برای عشق!" سپندار مزگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می کردند. ملت ایران از جمله ملت هایی است که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن می گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و کلا جهان بینی ایرانیان باستان است. از آنجایی که ما با فرهنگ باستانی خود ناآشناییم شکوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمریکاییها هستند که به خود جهان بینی دچار می باشند. آنها دنیا را تنها از دیدگاه و زاویه خاص خود نگاه می کنند. مردمانی که چنین دیدگاهی دارند، متوجه نمی شوند که ملت های دیگر شیوه های زندگی و فرهنگ های متفاوتی دارند. آمریکاییها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان می دانند. آنها بر این باورند که عادات، رسوم و ارزش های فرهنگی شان برتر از سایرین است. این موضوع در بررسی عملکرد آنان بخوبی مشهود است. بعنوان مثال در حالی که این روزها مردم کشورهای مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط می باشند، آمریکاییها تقریبا تنها به یک زبان حرف می زنند. همچنین مصرانه در پی اشاعه دادن جشن ها و سنت های خاص فرهنگ خود هستند ."اطلاع داشتن از فرهنگ های سایر ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله کاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم دیگران، بی اینکه ریشه در خاک، در فرهنگ و تاریخ ما داشته باشد، اگر هم به جایی برسیم، جایی ست که دیگران پیش از ما رسیده اند و جا خوش کرده اند! برای اینکه ملتی در تفکر عقیم شود، باید هویت فرهنگی تاریخی را از او گرفت. فرهنگ مهم ترین عامل در حیات، رشد، بالندگی یا نابودی ملت ها است. هویت هر ملتی در تاریخ آن ملت نهاده شده است. اقوامی که در تاریخ از جایگاه شامخی برخوردارند، کسانی هستند که توانسته اند به شیوه مؤثرتری خود، فرهنگ و اسطوره های باستانی خود را معرفی کنند و حیات خود را تا ارتفاع یک افسانه بالا برند. آنچه برای معاصرین و آیندگان حائز اهمیت است، عدد افراد یک ملت و تعداد سربازانی که در جنگ کشته شده اند نیست؛ بلکه ارزشی است که آن ملت در زرادخانه فرهنگی بشریت دارد. شاید هنوز دیر نشده باشد که روز عشق را از 26 بهمن(Valentine) به 29بهمن(سپندار مزگان ایرانیان باستان)منتقل کنیم .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 8:43 بعد از ظهر توسط هدی |
|
|
وقتی غنچه پژمرد در اضطراب گلدان ای صادقانه ی عشق از وحشت جدایی من نیز گریه کردم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 11:46 بعد از ظهر توسط هدی |
|
|
در سکوت دلنشین نیمه شب می گذشتیم از میان کوچه ها
راز گویان هر دو غمگین هر دو شاد هر و بودیم از همه عالم جدا تکیه بر بازوی من می داد نرم شعله ور از سوز خواهش ها تنش لرزشی بر جان من می ریخت نرم ناز آن بازو به به بازو رفتنش در نگاهش با همه پرهیز و شرم برق می زد آرزویی دلنشین در دل من با همه افسردگی موج می زد اشتیاقی آتشین زیر نور ماه...دور از چشم غیر چشمها بر یکدگر می دوختیم هر نفس صد راز می گفتیم و باز در غم ناگفته ها می سوختیم نسترن ها از سر دیوار ها سر کشیدند از صدای پای ما ماه می پیماییدمان از روی بام عشق می جوشید در رگهایمان سابه هامان مهربانتر بی دریغ یکدگر را تنگ در بر داشتند تا میان کوجهای با صد ملال دست از آغوش هم برداشتند باز هنگام جدایی سر رسید سینه ها لرزان شد و دلها شکست خنده ها در لرزش لبها گریخت اشک ها بر روی رویا ها نشست چشم جان من به ناکامی گریست برق اشکی در نگاه او دوید نسترن ها سر به زیر انداختند ماه را ابری به کام خود کشید تشنه تنها خسته جان آشفته دل در دل شب من سر سپردم راه خویش تا بگریم در غمش دیوانه وار خلوتی می خواستم دلخواه خویش فریدون مشیری
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 2:51 بعد از ظهر توسط هدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام.
اول از همه ورودت رو به وبلاگم خوش آمد میگم.بعد هم تشکر میکنم که سفیدبرفی رو انتخاب کردی.سفید برفی دیماه 85 دنیا اومده.یعنی دقیقاً 20 سال و سه ماه و 18 روز از هدا کوچیکتره اگه جسارت به اهل قلم نباشه گهگاهی واسه دل هدا مینویسم. خوشحالم میکنی اگه نظر بدی و راهنماییم کنی. شاد باشی. |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
|
RSS
|